برچسب:
نویسنده:
برچسب:
نویسنده:
برچسب:
نویسنده:
برچسب:
نویسنده:
برچسب:
نویسنده:

من اینطوری هستم که فکر می کنم توی محیط کار اگر ده نفر همون مسئولیتی که من دارم رو دارن اونی که درست و حسابی انجامش میده منم. شاید بگید همه همینطور فکر می کنن! بله، کاملا درسته! اما واقعیت اینه هیچکس به خاطر اینکه به بقیه بی اعتماده نمیاد همه کارها رو خودش انجام بده که مشکلی پیش نیاد. حماقتی که من می کنم اینه که شدم حمال بی منت بقیه. کارشون رو کامل و با وسواس انجام میدم و خیالشون رو راحت کردم. شده یک گزارش ساده رو ننوشتن به این بهانه که من بهتر انجامش میدم و حتی زحمت خوندنش رو هم به خودشون ندادن با این عذر که دیگه ما خیالمون راحته که همه چیز اوکیه. این حرفها و آسودگی خیالشون در کنار ادعای سختکوشی و زحمت زیادی که ارواح عموشون می کشن همیشه روانیم می کنه. خودم رو یه موجود در دسترس بی توقع کردم که انگار وظیفه مه کار بقیه رو انجام بدم تا خیالم از عواقب خرابکاریشون راحت باشه.
مثل من نباشید!
برچسب:
نویسنده:

سلامی دوباره از سیاهچال اینترنت!
قرار بود بیشتر از خودم بنویسم اما مجبور شدم اصلا ننویسم!
امیدوارم که حال همگی خوب باشه.
منم خوبم و ناامید! در واقع همین ناامیدی حالمو خوب کرده!
شما چطورین؟
برچسب:
نویسنده:

سلام عزیزان!
سلام به همه کسانی که من رو می خونن و یا اینکه گاهی به اینجا گذرشون می افته!
امیدورام که همگی حالتون خوب باشه هرچند حال و احوالی هم برای کسی نمونده!
نمی دونم چطوری میشه حرف زد، چی باید گفت و چقدر میشه امیدوارانه زندگی کرد!!!
با همه این اوصاف براتون روزهای پر از نور آرزو می کنم!
(سعی می کنم بازم این طرفا پیدام بشه!
بخونیدم، خوشحالم می کنید!)
برچسب:
نویسنده:
کوتاه ترین دیواری که توی خانواده ما وجود داره منم! پدر و مادرم بدون استثنا وقتی مشکلی پیش میاد و بینشون بگو مگو میشه و در نهایت پشیمون میشن از اینکه به دعواشون ادامه بدن، برای اینکه یه نقطه اشتراک پیدا کنن که دوباره از اون طریق با هم متحد بشن و همه چیز ختم به خیر بشه و عصبانیتشون از یه کانال دیگه فروکش کنه، یه موضوع مسخره پیدا می کنن که دستمایه ای بشه برای پرخاش کردن به من. اینقدر اذیت می کنن و به توهین و تحقیرشون ادامه میدن تا خسته بشن و با فراغ بال برگردن به جریان عادی زندگیشون. نتیجه این میشه که من بی دلیل مورد هجوم کلی الفاظ بد، توهین ها و تحقیرها قرار میگیرم و اون اعتماد به نفس نداشته ام برای بار هزارم لگدکوب میشه. امروز هم از همون روزا بود!
من واقعا نه اعتماد به نفس دارم و عزت نفس! معتقدم اصلا لیاقت هیچی رو ندارم! آدم به دردبخوری نیستم و داشتن یه زندگی خوب و آروم درخور من نیست! گاهی فکر می کنم اگر روزی بمیرم هیچ کس ناراحت نمیشه و بود و نبودم برای کسی مهم نیست ، حتی برای برادر کوچکترم! ببینید می دونم بعد از مردن اصلا مهم نیست که بقیه چه حالی دارن چون آدم وارد نیستی مطلق شده، اما فکر کردن به این چیزا دقیقا به دلیل افسردگیه! وقتی بحث افسردگی میاد وسط آدم دیگه منطقی فکر نمی کنه! ذهنش توی صد تا دنیای مختلف می چرخه و تحلیلهای دیوانه کننده برای خودش جفت و جور می کنه! مثلا اینکه اگر من بمیرم همون لحظه برای رهایی از هر حس بدی که به هر حال حاصل از فقدان یکی از اعضاس میگن راحت شد! ودش خیلی زجر می کشید، الان جاش حتما خوبه! و تمام!!!
زندگی برای بعضی از آدمها بی رحمانه در جریانه! مثلا اگر کسی من رو از دور ببینه فکر می کنه حتما باید زندگی نسبتا آرومی داشته باشم و از سلامت روان خوبی برخوردار باشم! غافل از اینکه همون لحظه روح من دقیقا شبیه پیکر شکنجه شده عیسی در فیلم مصائب مسیحه!
خیلی بغض دارم! خیلی حالم بده اما می دونم این شرایط تا وقتی که نفس می کشم پابرجا خواهد بود!
برچسب:
نویسنده: